بهـ نامـ او
روز بهـ نامـ خودشـ آغاز شد
هر نفسی عاقبتـ ابراز شد
فکر مرا قافیهـ ویرانهـ ساختـ
شعر شدمـ،عقلـ بهـ احساسـ باختـ
کولهـ ی منـ پر شد از اینـ حسـ گنگـ
قلبـ منـ اینجاستـ چو ماهی بهـ تنگـ
می تپد او،ذرهـ ی شعری بهـ جاستـ
لیکـ بگو قافیهـ ی دلـ کجاستـ؟
نامـ نهمـ بر دلـ خود بینوا
سختـ مریضـ استـ.و خواهد دوا
تنگـ شود اینـ نفسمـ تنگـ تر
قلبـ زمینـ باز شود سنگـ تر
می چکد از چتر نگاهـ زمانـ
خیسـ ترینـ بیتـ کهـ گوید: امانـ
پهنهـ ی دنیا چقدر تنگـ شد
رنگـ جهانـ طرد ترینـ رنگـ شد
کاشـ دلمـ باز بهـ دریا زند
ریشهـ ی غمـ را ز بُنشـ برکند
کاشـ رها از دلـ دنیا شومـ
دستـ بهـ دستـ خود رویا رومـ
پـ . نـ: مفتعلنـ مفتعلنـ فاعلنـ
ϰ-†нêmê§ |